تبليغاتX
خمخانه وحدت
به خمخانه وحدتم راه ده... دل زنده و جان آگاه ده

كوير تشنه باران است(( حميد )) - تشنه خوبي به من محبت كن ! كه ابر رحمت اگر در كوير مي باريد به جاي خار بيابان - بنفشه مي روئيد و بوي پونه وحشي به دشت بر مي خاست چرا هراس ؟ چراشك ؟ بيا كه من - بي تو درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست اميد بارش باران نو بهارم نيست
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 10 | لینک  | 

دشت هايي چه فراخ !

كوههايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي .

***

پشت تبريزي ها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .

پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :

چه كسي با من، حرف ميزد ؟

سوسماري لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاري سر راه،

بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك

***

لب آبي

گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :

( من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است !

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .

چه كسي پشت درختان است !

هيچ، مي چرد گاوي در كرد .

ظهر تابستان است .

سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .

سايه هايي بي لك ،

گوشه اي روشن و پاك

كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست  .

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .

***

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .

دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . ))

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 19 | لینک  | 

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

***

حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شمايت

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

***

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ.

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

***

و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

***

و به آنان گفتم:

هر كه در حافظه چو ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نوراز سر انگشت زمان بر چيند

مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

***

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:

چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيدم كه بهم مي گفتند:

سحر ميداند، سحر!

***

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند.

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد.

چشمشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم.

خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

****سهراب سپهری

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 19 | لینک  | 

بلغ العلی بکماله کشف الدجی بجماله حسنت جمیع خصاله صلوا علیه و آله
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 19 | لینک  | 

من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو »

***

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است،

جنگل شب تا سحر تن شسته در باران،

خيال انگيز !

ما، به قدر جام چشمان خود، از افسون اين خمخانه سر مستيم

در من اين احساس :

مهر مي ورزيم،پس هستيم !

فريدون مشيري

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

 

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...

 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

با غريوي،

كه به خواموشي مي پيوست .

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...

 

ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

اين منم،

اين تو،

آن همسايه،

آن انسان!

اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائيم !

 

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .

 

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان !

شرم مان باد اين نان !

ما نشستيم و تماشا كرديم !

 

در شب تار جهان

در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

اين منم،

اين تو،

آن همسايه !

آن انسان،

اين مائيم .

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هائيم !

اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دشتي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را،

دانائي را،

بر بلنداي جهان،

بنشانيمش ... !

 

- « آي آدم ها ... !

موج مي آيد ... »

*****فریدون مشیری

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

 

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

 

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست

 

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

 

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست .

                                                       « تابستان 57»حمید مصدق

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

در شبي تاريك

كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،

يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

و به ناخن هاي خون آلود

روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.

شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.

از ميان برده است طوفان نقش هايي را

كه بجا ماند از كف پايش .

گر نشان از هر كه پرسي باز

بر نخواهد آمد آوايش .

***

آن شب

هيچكس از ره نمي آمد

تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود .

كوه: سنگين، سرگران، خونسرد.

باد مي آمد، ولي خاموش .

ابر پر ميزد، ولي آرام .

ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز

رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز،

رعد غريد

كوه را لرزاند

برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه

پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند .

***

امشب

باد و باران هر دو مي كوبند

باد خواهد بر كند از جاي سنگي را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد

هر دو مي كوشند

مي خروشند

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

مانده بر جا استوار، انگار با زنجير پولادين

سالها آن را نفر سوده ست

كوشش هر چيز بيهوده ست

كوه اگر بر خويشتن پيچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك

يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

در شبي تاريك .(سهراب سپهری)

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

من ندانم كه كيم

من فقط مي دانم

كه تويي،

شاه بيت غزل زندگيم

تقدیم به لیلا

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

بایادی ازامیدتقویان

 دست غريقی به دست توست ، كه دريا

در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست .

دست غريقی به دست توست ، كه هر موج

می زندش مشت ،

می كَندَش موي ،

می دَرَدش پوست  !

هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ،

هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج .

می كُشدت درد ،

می كِشدت آب ،

بر سر و روی تو تازيانه امواج !

 

زور تو ناچيز و زور موج زياد است

راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست .

دست تو از دست او جدا شدنی نيست

رشته ای از جان او به جان تو بسته ست  !

 

طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ،

حمله موجت ميان ورطه كشانده ست .

گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ،

فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست  !

 

 

دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا

سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست

در تو ، شگفتا  !  هنوز ، در دل گرداب

ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 



از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

          

 

بر قله ايستادم .

آغوش باز كردم .

تن را به باد صبح ،

جان را به آفتاب سپردم .

روح يگانگی

با مهر ، با سپهر ،

با سنگ ، با نسيم ،

با آب ، با گياه ،

در تار و پود من جريان يافت  !

 

موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ،

تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت .

” من “ را  ز  تن ربود !

” ما “ ماند ،

            راه يافته در جاودانگی !


نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 




 

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش

« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

 

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي

كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

 

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسان افسونش!

 

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،

كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش.

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

 

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،

كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين

همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند

كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

 

غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش.

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 




 

تو را دارم اي گل، جهان با من است.

تو تا با مني، جان جان با من است.

 

چو مي‌تابد از دور پيشاني‌ات

كران تا كران آسمان با من است.

 

چو خندان به سوي من آيي به مهر

بهاري پر از ارغوان با من است !

 

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختي بي‌كران با من است.

 

روانم بياسايد از هر غمي

چو بينم كه مهرت روان با من است.

 

چه غم دارم از تلخي روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است.


نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

مثل باران


من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

                                  چون خورشيد باش

تا تواني،

          پاك، روشن،

                         مثل باران،

                                     مثل مرواريد باش


نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

 

گفته مي‌شد: « هر كه با ما نيست با ما دشمن است!»

گفتم: آري، اين سخن فرموده اهريمن است!

 

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،

اي شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟!


نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

 

 

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !

چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !

(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 11 | لینک  | 

گفت پیغمبر که اصحاب کبار    تن مپوشانید از باد بهار

آنچه با شاخ درختان می کند با تن و جان شما آن می کند

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 16 | لینک  | 

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه  کنار هر برگ شمع روشن کرده است... باز کن پنجره ها را  و بهاران را باور کن
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 16 | لینک  |