تبليغاتX
خمخانه وحدت
به خمخانه وحدتم راه ده... دل زنده و جان آگاه ده

کاش یک الاغ بودم...

              لخت و بی پالان

                        رها آزاد و آزاده،

   شاد و خرم

بدون هیچ چراغ قرمز و جریمه و تکلفات

هر جا که خواستم می چریدم،

               تا انتهای گندمزار شلنگ تخه می انداختم

 و آب هر برکه را فورت کشان....

 و در محفل پروانه ها رقص کنان....

فریاد می کشیدم ای انسان های دربند

 بیایید ببینید این است زندگی

 و با خدای شبدر ها -که به هر زبانی آشناست- عهد می کردم ،

    که هر صدای سم من وهر ملچ ملوچ من ستایشش باد و ثنا.

                                                            لرستان آبان ۱۳۷۸

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

می ایم از دامنه ای پر از گون

 از پای آبشاران

            از کنار همنوازی آب و سنگ

                                       در تالار های یخ

 از کمی آنسو تر

از میان سکوت بره ها

نشسته ام کنار یک پیاله چای و چشم

                                               دوخته در شراره های آتش

 و در این اندیشه که باید بگذرم از این یال گم گشته در ابر

     تا برسم به قله ای که در انتظار مردان است

                      و بر این باورم که لحظه، لحظه ماندن نیست.

                                لحظه شعر سرودن هم نیست.

.....

باید برخیزم

 باید کوله ای را که به اندازه فریاد مسیحایی من سنگین است بر دوش کشم

 و تا انتهای صخره ها پیش روم،

                                  آنجا دور از قاتلان کبوتر

                                      و به یوغ کشان پروانه آزادانه فریاد کشم:

                     

 «ای انسان تا کی در حضیض دره ها خواهی زیست                                                           

                  تا کی زوزه گرگها و شغالان برای تو لالاییست»

 تا کی

        تا کی

             تا کی.....                    گردنه پیاز چال، آذر 1378

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

 

پاسی ز شب گذشته و بیدارم همچنان   در جستجوی لحظه معراج عارفان

ای قله بشنو من امشب کنار تو                       فریاد می کشم اما نه از دهان

سر تا به پای من اینک صداست تا                     پاسخ دهم به ندای فرشتگان

آیید من اکنون رها ز تن                                    آماده ام برای همرهی کاروان

یا رب من اندرون حرا غار بی غروب             آ یا رسیده لحظه معراج این زمان؟

 ای قله های جهان سجده آورید             قبله منم کنار خدا مست و شادمان

اکنون که در سکوت کران تا کران کو              پیغامی آمده زان سوی آسمان

باید که بست رخت سفر منتظر نبود          باید برید بند تن و رفت از این جهان

 

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

مرا عمری به دنبالت کشاندی              سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را  و افسوس           که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت    سرشکی هم پس از مرگم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی              که بعد از من به امید که ماندی

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
_________
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 16 | لینک  | 



از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام زخهرم در پياله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميكنند
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيسم
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي ب ا اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  | 

شرمنده از خود نيستم گر چون مسيحا
آنجا كه فرياد از جگر بايد كشيدن
من با صبوري بر جگر دندان فشردم
اما اگر پيكار با نابخردان را
شمشير بايد مي گرفتم
برمن مگيري ، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشير در مشت
يعني كسي را مي توان كشت
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  | 

اگر ماه بودم، به هرجا كه بودم
سراغ تو را از خدا مي‌گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا كه بودي
سر رهگذار تو جا مي‌گرفتم

اگر ماه بودي، به صد ناز – شايد –
شبي بر لب بام من مي‌نشستي
و گر سنگ بودي، به هرجا كه بودم
مرا مي‌شكستي، مرا مي‌شكستي

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  | 


من نمي‌دانم
و همين درد مرا سخت مي‌آزارد
كه چرا انسان
اين دانا
اين پيغمبر
در تكاپوهايش
چيزي از معجزه آنسوتر
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دليلي دارد
چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است
و نمي داند در يك لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است

من بر آنم كه درين دنيا
خوب بودن، به خدا سهل‌ترين كار است
و نمي‌دانم
كه چرا انسان
تا اين حد
با خوبي
بيگانه است
و همين درد مرا مي‌آزارد

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  | 

آب از ديارِ دريا ،
با مهرِ مادرانه ،
آهنگِ خاك مي كرد !

بر گِرد خاك مي گشت
گردِ ملال او را
از چهره پاك مي كرد ،

از خاكيان ، ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج نازپرورد ،
سر را به سنگ ميزد
خود را هلاك مي كرد
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  | 

جـمله را كه نوشتيـــد ، بچه هـا ، نقطه !           و ســبز ميـشود آرام و بي صـــدا ، نقطه 

به راه مي افتد كوپه كوپه ســــوت زنان ...           قــطاري از كلمـــــات ِ سياه تــــــا ، نقطه

و مـن كــه يك كلمه هستم از تو ميپرسم              كجـــاست اول ِ ايــن جمله و كجا نقطه ؟

و تو به گريه مي افتي درون كوپه ي خود :             ـــ نميــرسيم منو تو به هم ، چرا نقطه ؟

قطـــار ميپيچد ســمت ِ  سطـــر  ِ پاييني              و بــــــاز مقصد دلگــير ِ كـــوپه ها ، نقطه

ــ بيا به كوپه ي من ، نحو جمله را بشكن !           نپــرس در ســر  ِ خــط مانده ايم يا نقطه

ـــ ولي اگر ته دره سقــوط كردم ، بعــــــد ؟        ـــ نوشته خواهد شد جاي تو ، سه تا نقطه

قطار سوت زد و ايستاد با وحشت ......               و بــعــد هر كــلـمه اشـك ريخت ، با نقطه

و ريل خـالي و متروك ، سـطر ِ گنگي شد              از ابتـــدا نـقطــه ، تــــا به انتهـــــا ، نقطه

¤

و دفتر کودک مثـل آســـــمان شده بود ؛            كلاس ، روشـن و جاي سـتـاره ها ، نقطه !

 

***

( ۱ )

پس ميز چيده شد ، آنجا ، با دو صندلي

پس يك دقيقه منتظر ِ ما ، دو صندلي

يك كلبه لابلاي صدف ها و آفتاب

آنجا براي خانم و آقا ، دو صندلي

ــ ساعت به روي شاخه ي دست تو ميوه اي ست

ــ هم ريشه اند با من و گلها ، دو صندلي

رويايشان هميشه دو تا دست بوده است

روزي كه آمدند به اينجا ، دو صندلي ؟

ــ جايي براي با تو نشستن نمانده است

نه يك اتاق سبز ؛ نه حتي دو صندلي ؟

بگذار از من و تو بماند به يادگار

در خانه ي قديمي دنيا ، دو صندلي

...( ۲ )...

پس ميز چيده شد و تو هرگز نيامدي

و من فقط قدم زدم اما دو صندلي ،

عمري دويده اند پي ي خاطرات ما

افتاده اند روز و شب از پا ، دو صندلي

حالا چهار سال مه آلود ، فاصله است

از چشم هاي ابري ما ، تا دو صندلي

آهسته گريه ميكنم و راه ميروم

سمت غروب ، گرم تماشا ، دو صندلي

خورشيد و ماه ، جاي منو تو نشسته اند؛

در پشت ميز ِ آبي ِ دريا ، دو صندلي

پس ميز چيده شد ، و تو اصلا چه ميكنيد

يك شاعر بدون غزل با دو صندلي ؟!

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  | 

كجاست جاي تو در جمله‎ي زمان كه هنوز…
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟


و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟


سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…


چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…


جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»


همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»


ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز



در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز



شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…



                                                                  محمد سعيد ميرزايي

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 15 | لینک  |