تبليغاتX
خمخانه وحدت
به خمخانه وحدتم راه ده... دل زنده و جان آگاه ده

غم دنيا نخواهد يافت پايان

خوشا در بر رخ شادي‌گشايان

 

خوشا دل‌هاي خوش، جان‌هاي خرسند

خوشا نيروي هستي‌زاي لبخند

 

خوشا لبخند شادي‌آفرينان

كه شادي رويد از لبخند اينان

 

نمي‌داني- دريغا- چيست شادي

كه مي‌گويي: به گيتي نيست شادي

 

نه شادي از هوا بارد چو باران

كه جامي پر كني  از جويباران

 

نه شادي را به دكان مي‌فروشند

كه سيل مشتري بر آن بجوشند

 

چه خوش فرمود آن پير خردمند

وزين خوشتر نباشد در جهان پند

 

اگر خونين دلي از جور ايام

« لب خندان بياور چون لب جام»

 

 

به پيش اهل دل گنجي‌ست شادي

كه دستاورد بي‌رنجي ست شادي

 

به آن كس مي‌دهد اين گنج گوهر

كه پيش آرد دلي لبخندپرور

 

به آن كس مي‌رسد زين گنج بسيار

كه باشد شادماني را سزاوار

 

نه از اين جفت و از آن طاق يابي

كه شادي را به استحقاق يابي

 

جهان در بر رخ  انسان نبندد

به روي هر كه خندان است خندد

 

چو گل هرجا كه لبخند آفريني

به هر سو رو كني لبخند بيني

 

چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند

ز عمرت لحظه لحظه مي‌ربايند

 

گذشت لحظه را آسان نگيري

چو پايان يافت پايان مي‌پذيري

 

مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم

به هر حالت تبسم كن، تبسم!

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود!

 

اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

 

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

عشق، اين گوهر جهان وجود

 

اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

 

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

 

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

 

وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

 

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

 

 

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

 

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

در جهان ذره‌اي عدالت بود.
نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 12 | لینک  | 

درشبی  تاریک

که صدایی با صدایی در نمی امیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون الود

روی سنگی کند نقشی را و از ان پس ندیدش هیچ کس دیگر

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها

 خشکید

 از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی باز

          بر نخواهد امد اوایش

  ان شب

هیچ کس از ره نمی امد

تا خبر ارد از ان رنگی که در کار شکفتن بود

کوه: سنگین سر گردان خونسرد

باد می امد ولی خاموش

ابر پر میزد ولی ارام

لیک ان لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند اغاز

رعد غرید کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی ان در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

 امشب

باد و باران هر دو می کوبند باد خواهد بر کند از جای سنگی را

 و باران هم

خواهد از ان سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین

سالها ان را نفرسوده است

کوشش هر چیز بیهوده است

کوه اگر بر خوشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد میماند

و نمیفرساید ان نقشی که رویش کند در یک  فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 17 | لینک  | 

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را که به اندازه .....

نه بابا قضیه خیلی هم رمانتیک و دراماتیک و.... نیست. امشب مثل هر هفته باید برم لاهیجان.

امروز خبر قبولی لیلا در مرحله اول آزمون دکتری را دادند. میمونه یه مصاحبه!! تا خدا چی بخواد. شاید کسی هست که به دکتری خوندن بیشر علاقه و نیاز داشته باشه. ولی لیلا حتما قبوله. ببین کی گفتم. دارم اون لحظه رو تصور می کنم که با حدود ۱۰۰ مقاله از روزنامه جام جم میره تو مصاحبه. می دونم. مقاله در روزنامه ارزشی برای آزمون دکتری نداره. ولی می خوام اون لحظه چهره دکتر مدرس و آقا علیخانی و طهماسبی و سروش زاده و قلاوند رو ببینم. مطمئنم یک دقیقه کاملا گیجند.

محکومم به شادی. پس شادم.

شما هم محکومید. پس شاد باشید.

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 17 | لینک  |