تبليغاتX
خمخانه وحدت - پاییز آمد
به خمخانه وحدتم راه ده... دل زنده و جان آگاه ده

پاييز آمد درميان درختي لانه كرده كبوتر از تراوش باران
مي گريزد
خورشيد از غم با تمام غرورش پشت ابر سياهي عاشقانه به گريه
مي نشيند
من با قلبي به سپيدي روز
با اميد بهاران ميروم به گلستان همچو عطر اقاقي لابه لاي درختان
مي نشينم
باشد روزي به نداي بهاران روي دامن صحرا لاله روييد
شعر هستي بر زبانم جاري پر توانم آري مي روم در كوه و
دشت و صحرا
ره پيماي قله ها هستم من راه خود در طوفان در كنار ياران
مينوردم
در كوهستان يا كوير تشنه يا كه در جنگل ها
رهنوردي شاد و پر اميدم
دارم اميد كه دهد سختي كوهستان بر روان وجانم
پاكي اين كوه و دشت و صحرا
باشد روزي برسد شعر هستي بر لب
جان نهانده بر كف راه انسانها را در نوم
شعر هستي بودن و كوشيدن رفتن و پيوستن
از كژي بگسستن جان فدا كردن در راه خلق است

 

مردی گمنام در دل کوهستان ره به سوی قله می سپارد

بر پشت او کوله ای از لاله، لاله های رنگین می درخشد

نوشته شده توسط حمیدرضا  در ساعت 13 | لینک  |